
تو .......
ای کاش گلی بودی و از باغ میچیدمت
یا که طلوعی بودی و از پنجره می دیدمت
ای کاش چشمانت ضریحی داشت چون رنگین کمان
هر وقت که باران میگرفت از دور می بوسیدمت

کاش امتداد لحظه هایم تکرار همیشه با تو بودن بود.
پس همیشه با من بمان،
چرا که وجودت تنها بهانه ی زندگی من است .
لحظه ای که وجودم مشوش است،
هنگامی که بغض گلویم را تکه تکه می کند،
وقتی اشکی برای گریستن چشمانم باقی نمی ماند،
فقط به تو می اندیشم.
چون تو بودی که شکیبایی را به من آموختی.
پس با من بمان و آفتاب وجودت را از من دریغ مکن.
ای سمبول خوبی و ای بهانه ی زیستن،
تا ابد دوستت دارم .......
دیدم که لایق تو وعشق تو نیستم
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که ناتمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم
رفتم مگو ، مگو ، که چرا رفت ، ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت ، چو نور صبح
بیرون فتاده بود به یکباره راز ما
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم ، که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش ز من نگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شوم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بیخبر زخویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو وعشق تو نیستم
تقديم به ......
حس عشق و در تو ديدن.مثل روياي تو خوابِ
با تو رفتن با تو موندن.مثل قصه تو رو خوندن
تا هميشه تو رو خواستن مثل تشنگي ِ آبِ
اگه چشمات منو مي خواست. تو نگاه تو مي مردم
اگه دستات مال من بود.جون به دستات مي سپردم
اگه اسمم رو مي خوندي.ديگه از ياد نمي بردم
اگه با من تو مي موندي. همه دنيا رو مي بردم
بي تو اما سر سپردن.بي تو عشق تو بودن
تو غبار جاده موندن.بي تو خوبِ من محاله
بي تو حتي زنده بودن.بي هدف نفس كشيدن
تا ابد تو رو نديدن.واسه من رنج و عذابِ
اگه چشمات منو مي خواست .تو نگاه تو مي مردم
توي آسمون عشقم غير تو پرنده ايي نيست
روي خاموشي لبهام جز تو اسم ديگه ايي نيست
توي قلب من عزيزم هيچ كسي جايي نداره
دل عاشقم بجز تو هيچ كسي رو دوست نداره

فكر يك بره روشن هستم
كه بيايد علف خستگيام را بچرد.
من در اين تاريكي
امتداد تر بازوهايم را
زير باراني ميبينم
كه دعاهاي نخستين بشر را تر كرد.
من در اين تاريكي
درگشودم به چمنهاي قديم،
به طلاييهايي، كه به ديوار اساطير تماشا كرديم.
من در اين تاريكي
ريشهها را ديدم
و براي بته نورس مرگ، آب را معني كردم
دریا و مرد
مردي به راه مي گذرد.
نزديك پاي او
دريا، همه صدا.
شب، گيج در تلاطم امواج.
باد هراس پيكر
رو مي كند به ساحل و در چشم هاي مرد
نقش خطر را پر رنگ مي كند.
انگار
هي مي زند كه: مرد! كجا مي روي، كجا؟
و مرد مي رود به ره خويش.
و باد سرگردان
هي مي زند دوباره: كجا مي روي؟
و مرد مي رود.
و باد همچنان . . .
امواج، بي امان،
از راه مي رسند
لبريز از غرور تهاجم.
موجي پر از نهيب
ره مي كشد به ساحل و مي بلعد
يك سايه را كه برده شب از پيكرش شكيب.
دريا، همه صدا.
شب، گيج در تلاطم امواج.
باد هراس پيكر
رو مي كند به ساحل و . . .
هميشه عاشق تنهاست
ميزبان پرسيد :
« قشنگ يعني چه ؟ »
ـــ « قشنگ يعني تعبير عاشقانه ي اشكال
و عشق ؛ تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مأنوس .
و عشق ؛ تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد ؛
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن . »
ـــ « چرا گرفته دلت ؛ مثل انكه تنهايي . »
ـــ « چقدر هم تنها ! »
ـــ « خيال مي كنم
دچار ان رگ پنهان رنگ ها هستي . »
ـــ « دچار يعني ...»
ـــ « عاشق »
ـــ « و فكر كن كه چه تنهاست
اگر كه ماهي كوچك ؛ دچار ابي درياي بيكران باشد .
دچار بايد بود
وگرنه زمزمه ي حيرت ميان دو حرف
حرام خواهد شد .
عشق
صداي فاصله هاست .
صداي فاصله هايي كه ... »
ـــ « غرق ابهامند . »
ـــ « نه ؛
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ ؛ مي شوند كدر .
هميشه عاشق تنهاست
کاش......




اولین عشقم تـــو بودی اخرین عشقم تو بودی
رفتی از من دل گرفتی با گپ مردم نمــــودی
درد و اندوهم فزودی در سکوت نیمه شبها
با خودم تنها نشستم نغمه مرگو سرودم
کاش هر گز من نبودم کاش هرگز من نبودم
خود بگو با من چه هستی سرکش و مغرور و مستی
عشق یعنی نیمه مردن رشتهء هستی بریدن
آه ای عشق باز کجائی از جهان حسن هایی
با دل افسرده من ساله شد آشنایی
کاش هرگز من نبودم کاش هرگز من نبودم





در قیر شب

رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا میخواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست در این تاریکی:
درو دیوارها بهم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس ادم ها
سر بسر افسرده است
روزگاری است دراین گوشه ی پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم میبندد
میکنم هر چه تلاش
او به من میخندد
نقش هایی که کشیدم در روز
شب ز راه امد وبا دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیرگاهی استکه چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست در این خاموشی
دست ها پاها درقیر شب است
روزي خواهم آمد و پيامي خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ريخت
و صدا در داد اي سبدهاتان پر خواب سيب آوردم سيب سرخ خورشيد
خواهم آمد گل ياسي به گدا خواهم داد
زن زيباي جذامي را گوشواري ديگر خواهم بخشيد
كور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ
دوره گردي خواهم شد كوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : آي شبنم شبنم شبنم
رهگذاري خواهد گفت : راستي را شب تاريكي است كهكشاني خواهم دادش
روي پل دختركي بي پاست دب اكبر را بر گردن او خواهم آويخت
هر چه دشنام از لب خواهم برچيد
هر چه ديوار از جا خواهم بركند
رهزنان را خواهم گفت: كارواني آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم كرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشيد‚ دل ها را با عشق سايه ها را با آب شاخه ها را با باد.
و به هم خواهم پيوست خواب كودك را با زمزمه زنجره ها
بادبادكها به هوا خواهم برد
گلدانها آب خواهم داد
خواهم آمد پيش اسبان‚ گاوان‚ علف سبز نوازش خواهم ريخت
مادياني تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتي در راه من مگس هايش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر ديواري ميخكي خواهم كاشت
پاي هر پنجرهاي شعري خواهم خواند
هر كلاغي را كاجي خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شكوهي دارد غوك
آشتي خواهم داد
آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت
سخنی نیست
چه بگویم؟ سخنی نیست.
می وزد از سر امید نسیمی،
لیک، تا زمزمه ای ساز کند
در همه خلوت صحرا
به ره اش
نارونی نیست.
چه بگویم؟ سخنی نیست.
* * *
پشت درهای فروبسته
شب از دشنه و دشمن پر
به کج اندیشی
خاموش
نشسته ست.
بام ها
زیر فشار شب
کج،
کوچه
از آمد و رفت شب بدچشم سمج
خسته ست.
* * *
چه بگویم؟ سخنی نیست.
در همه خلوت این شهر، آوا
جز ز موشی که دراند کفنی، نیست.
وندر این ظلمت جا
جز سیانوحه ی شومرده زنی، نیست.
ور نسیمی جنبد
به ره اش
نجوا را
نارونی نیست.
چه بگویم؟
سخنی نیست
یه پنجره با یه قفس یه حنجره بی هم نفس
سهم من از بودن تو یه خاطرس همین و بس
تو این مثلث غریب ستاره ها رو خط زدم
دارم به اخر میرسم از اون ور شب اومدم
یه شب که مثل مرصیه خیمه زده رو باورم
می خوام تو این سکوت تلخ صداتو از یاد ببرم
بزار که کوله با رمو رو شونه ی شب بزارم
باید که از این جا برم فرصت موندن ندارم
داغ ترانه تو نگام شوق رسیدن تو تنم
تو حجم سرد این قفس منتظر پر زدنم
من از تبار غربتم از ارزوهای محال
قصه ی ما تموم شده با یه علامت سوال
بزار که کوله بارمو رو شونه ی شب بزارم
یاید که از اینجا برم فرصت موندن ندارم


امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد .نظر بدید خوشحال میشم