بیا این غریب رو خوشحال کن

تو یک لطف خدایی                   نور چشمان منی

هر کس تو را ببیند                   شفا پیدا می کند

بیا تا دلم                               شفا پیدا کنه

هر کس تو را دوست دارد          عشق را پیدا می کند

بیا تا دلم                               از عشق سیراب گردد

می دونم که دلت منو می خواد     اون وقت این بیچاره چرا باید منتظر باشد

اینجا یک غریب منتظر توست         بیا این غریب را خوشحال کن

بیا این غریب رو ازار نده             

می دونم که دلت منو می خواد        اینجا یک غریب منتظر توست

بیا روی گلت را نشان بده               بیا این غریب را خوشحال کن

رویا

اي شب از روياي تو رنگين شده سينه ام از عطر تو سنگين شده اي به روي چشم من گسترده خويش شاديم بخشيده از اندوه بيش همچو باراني كه شويد جسم خاك هستيم ز آلودگي هاي مرده پاك اي تپش هاي تن سوزان من آتشي در سايه ي مژگان من

معراج

گفت آنجا چشمه ي خورشيد هاست
آسمان پر از نور و صفاست
موج اوقيانوس جوشان فضاست
باز من گفتم كه بالا تر كجاست

گفت بالاتر جهاني ديگر است
عالمي كز عالم خاكي جداست
پهن دشت آسمان بي انتهاست
باز من گغتم كه بالاتر كجاست

گفت بالاتر از آنجا راه نيست
زان كه آنجاه بارگاه كبرياست
آخرين معراج ما عرش خداست
باز من گفتم كه بالاتر كجاست

لحظه اي در ديدگانم خيره شد
گفت اين انديشه ها بس نارساست
گفتمش از چشم شاعر كن نگاه
تا نپنداري كه گفتاري خطاست

بالاتر از چشمه ي خورشيد ها
برتر از اين عالم بي انتها
باز هم بالاتر از عرش خدا
عرصه پرواز مرغ فكر ماست

خلوتهای عاشقانه

عشق اينست يك تبسم يك نگاه
يك جهان شوريدگي در لفظ اه
عشق را با خط خون بايد نوشت
خط خونين بر صليب سرنوشت
عشق را با اين علامت ديده ام
از زبان اين و ان نشنيده ام
عشق اينست در قفس ازادگي
در نبرد عاشقي مردانگي
عشق در خون نامه ها رخ ميدهد
اشك خونين شرح پاسخ ميدهد
گاه طوفان ميكند طوفان نوح
گاه مرحم مي شود بر زخم روح
عشق بر دل رنگ ديگر ميزند
ريشه هاي خود پرستي بر ميكند
عشق در جاده ها ره ميبرد
عاشقان را مرفه ميبرد
زشت را چون ماه زيبا ميكند
قيس را مجنون ليلا ميكند
عشق رشته پيوند افلاكست و خاك
رشته پيوسته بر جانهاي پاك

عشق

وقتي تو هستي تمامي جهان با توست ووقتي تو نيستي فقط درماندگي . غم با من است

شب خوش اي دوست زيباي من عشق تو هميشه پايدار خواهد بود تا پايان زندگي زيبايت

هيچ نشانه از عشق لطيف تر از اين بوسه مهربانانه نبوده است

عشقم را برابر عشق تو و دستم را در دست تو مي نهم

تمامي انچه در او ديدم پاك و زيبا بود

اي زيبا عشق من به تو وراي انديشه ها ست

انانكه عشق خود را اشكار نكنند معشوق نخواهند بود

در سكوت شيرين انديشه هايم خاطرات گذشته را به ياد اوردم و افسوس خوردم بر نبود انچه در جستجوي ان بودهام

سهم من از عشق......؟

مثل يك پنجره ي يخ زده و مسدودم
من همان خاطره ي دور و غبار الودم

عاقبت در خلا مطلق تو ميميرم
بي تو با حادثه ي تلخ خزان درگيرم

كاش يك بار دگر چتر نيازم باشي
باز هم منتظر و چشم به راهم باشي

تو بگو ميشود از عشق چنين ساده بريد
بي تفاوت ز همه خاطره ها دست كشيد

اه.سرشارترين فصل غزل خوانيه من
كي از اين جاده ميايي به مهمانيه من

كي از اين كوچه غم انگيز حذر خواهي كرد
كي از اين كوچه متروك گذر خواهي كرد

نكند باز بيايي و بگويي دير است
به خدا بي تو دلم از همه عالم سير است

اي كه عشقت همه وهم است و همه رويايي ست
تا به كي سهم من از عشق همه تنهايي ست

درخت هستی

من به خود ميگويم
زندگي چيست به جز غرق شدن در لحظات
زندگي چيست به جز رفتن و گم كردن هر لحظه ي خويش
من به خود ميگويم
امدن چيست به جز رفتن ها
عمر ها چيست به جز خاطره ها
كه فراسويش دير زماني در ما
من به خود ميگويم
من چه هستم جز برگ...بر درخت هستي
كه مي افتد روزي...روي خاك پستي

انگار دلم کسی را گم کرده...

غربت ، سرزمینی است که هم تو برای او بیگانه ای وهم او برای تو. نه چشمان آشنایی که چتر پرنیانش را بر تارک تنهایی ات بگستراند و نه انگشتان باوری که تاروپود اندیشه ات را بنوازد. نه حرارت بوسه ای که بع خلسه ابدیت فرو برد و نه شانه های مطمئنی که دریا دریا بباری . نه آغوش امنی که از هراس زخمه های تنهایی و بی کسی پناهش ببری ؛ و نه عطر دلپذیری که بوی باران بشنوی ، نه لحن امیدواری که شاهرگ یأس ببّرد و نه طوفان مهیبی که طوفان گیتی بپیچد. تنها می مانی و سرگردان ، نه در دلت هوس رییدنی ، نه در گامهایت رمق تحرکی ، نه در چشمانت فروغ امیدی ، نه در سرت سودای شوری ونه در انتظارت پیام آشنایی . هر قدمی که بر زمین می نهی ، سینه عطشانش ترک می خورد و طرح ستوه و انفجار می ریزد . به هرجا که چشم می اندازی ، خالی و خالی می یابی ، سوت وکور .
آه... اینجا کجاست؟ اینجا کجاست که یا باید تن به ذلت الزام ها بسپاری و یا ذره ذره جان بکنی ؟ ... یکباره سردت می شود ، تمام وجودت می لرزد ، به گوشه دنج و خلوتی می خزی و چشم هایت را می بندی ، آری اینجا غربت است ، غربت.
غربت، ارزانی دل های پاک و مقدس ، ارزانی عظیم ترین روح ها . اینجا برای تو غربت است ؛ اینجا برای انسان ترین انسان ها غربت است و برای خیل عظیم گله ها که سر در آبشخورند ،بهشت.
و تو در این غربت ،سر در پی چشمان ناشناسی داری ؛ گویا در افق های دوردست چشمان درخشان پری زادی برایت ناز می بافد. کوله بارت را می بندی و آنگاه که می خواهی قدم بر جاده بگذاری ناگهان بیدار می شوی و در می یابی که همه چیز کابوس بوده،سراب بوده. آری اینجا غربت است و غربت ، ارزانی قلب های سوخته...
وتو ای همسفر! تو در این غربت سرا بهشتی بساز به وسعت عشق ، با ستون هنر. اگر یقین کنی که چشم هایی ، هذ یان غربت تو را می نگرد ، طرح بنای این قصر عظیم را ریخته ای ، باور کن.
" کتاب : نامه های تنهایی ، نوشته شهرام محمودی "

عاشقی جرم قشنگیست!!؟

عشق يعني مستي و ديوانگي رسوا شدن
با خودت بيگانه بودن مست و بي پروا شدن

عشق يعني سوختن هم ساختن سر باختن
چون شقايق داغ بر دل داشتن شيدا شدن

عشق يعني رسم دل بر هم زدن بيدل شدن
همچو غنچه با تبسم لب گشودن وا شدن

عشق يعني سوختن از تشنگي و بيدلي
اشک چشمان همچو باران قطره دريا شدن

عشق يعني سوز ني سوداي وي مستي مي
موج دريا سوز صحرا سوزش دلها شدن

عشق يعني انتظار ديدن سيماي يار
همچو بلبل بيقرارو همچو من شيدا شدن

عشق يعني درد ناب و لحظه هاي التهاب
پر سخن خاموش اما چون سکوت ما شدن

وقتی...

وقتي خدا به تو ميگه : باشه ! دقيقاًهمون چيزي رو که ميخواي به تو ميده ..
وقتي ميگه : نه ! .. يه چيز بهتر به تو ميده
و وقتي ميگه : صبر کن ، داره بهترين چيز رو
براي تو آماده ميکنه

دو فرشته مسافر

دو فرشته مسافر در منزل خانواده ثروتمندی توقف کردند تا شب را در آن جا بگذرانند

آن خانواده گستاخی کردند و اجازه ندادند شب را در مهمانخانه داخل عمارت بگذرانند بلکه به آنها فضای کوچکی از زیر زمین خانه را اختصاص دادند

همان طور که فرشته ها مشغول آماده کردن بستر خود روی زمین سخت بودند فرشته پیرتر سوراخی در دیوار دید و روی آن را پوشاند فرشته جوان تر علت را پرسید و او گفت ((چیز ها همیشه آن طوری نیستند که به نظر می رسند))

شب بعد فرشته ها به خانه زوج کشاورز بسیار فقیر اما مهمان نوازی رفتند پس از صرف غذای مختصری که داشتند آن زوج رختخواب خودشان را در اختیار فرشته ها قرار دادند تا شب را راحت بخوابند

صبح روز بعد فرشته ها آن زن و شوهر را گریان دیدند تنها گاوشان که شیرش تنها ممر در آمدشان بود در مزرعه مرده بود

فرشته جوان تر به خشم آمد و به فرشته پیرتر گفت چه طور اجازه دادی چنین اتفاقی بیفتد؟

مرد اولی همه چیز داشت با این حال تو کمکش کردی خانواده دومی چیزی نداشتند اما همان را هم با ما تقسیم کردند و با این هال تو گذاشتی گاوشان بمیرد

فرشته پیر تر پاسخ داد ((چیزها همیشه آن طوری نیستند که به نظر می رسند))

( شبی که ما در زیر زمین آن عمارت بودیم متوجه شدم که در سوراخ دیوار طلا پنهان کرده بودند از آن جا که صاحب خانه طماع و بخیل بود و مایل نبود ثروتش را با کسی شریک شود من سوراخ را بستم و مهر کردم تا دستش به آن طلا نرسد)

شب گذشته که در رختخواب آن کشاورز خوابیده بودیم فرشته مرگ به سراغ همسرش آمد من در ازا گاو را به او دادم

((چیزها همیشه آن طوری نیستند که به نظر می رسند))

اگر بودم اگر بودی

اگر باد بودم ميوزيدم ابر بودم ميباريدم مهر بودم ميتابيدم اگر ابر بودي به انتظار اشكت مينشستم اگر مهر بودي در پرتو گرمت خودرا گرم مي كردم اگر باد بودي چون برگ خزان خود را به دستانت مي سپردم اگر هيچ بودي از تو ابر سپيدي ميساختم مهر باشكوهي مي اوردم تو را نسيمي ملايم مي كردم از تو خداي بزرگي مي ساختم تا بداني دوستت دارم

راه و رسم  زندگی

هرگز خودتان را دست كم نگيريد .وقتي كس ديگري از عهده ي كاري بر امده است به احتمال زياد شما هم مي توانيد از عهده ي ان بر اييد

 

 

 

تنها حد و مرزهايي كه واقعا توانايي هاي شما را محدود مي كند همان هايي است كه خودتان ايجاد كرده ايد .

 

 

هيچكس نمي تواند كاري كند كه شما احساس حقارت كنيد مگر اينكه خودتان اين احساس را داشته باشيد .

 

 

هميشه به ياد داشته باشيد كه انسان بسيار خوبي هستيد با توانايي هاي بسياري كه هنوز از انها استفاده نكرده ايد .

 

 

بپذيريد كه هر كجا كه هستيد  و هر كه هستيد نتيجه ي تصميم گيري و انتخاب خودتان  است .

 

 

براي دست يابي به انچه تا كنون به ان نرسيده ايد بايد كسي شويد كه تا كنون نبوده ايد .

 

 

عشق هميشه مهم ترين چيز در زندگي  است.

 

 

گرانبها ترين گنجينه در زندگي شما كساني هستند كه دوستشان داريد و دوستتان دارند .

 

 

 

همواره بدهيد و فراموش كنيد .اما بگيريد و به خاطر بسپاريد.

 

 

وقتي خدا بخواهد براي شما هديه اي بفرستد ان را در مشكلي مي پيچد.هر چه مشكل بزرگ تر باشد .هديه هم بزرگ تر است.

 

 

كليد موفقيت شما در اين است كه هدف خود را تعيين كنيد و انگاه طوري عمل كنيد كه گويي امكان شكست وجود ندارد و همين طور هم خواهد شد.

 

 

 

هر چقدر خودتان را بيشتر دوست داشته باشيد بهتر عمل مي كنيد و هر  چقدر بهتر عمل كنيد خودتان را بيشتر دوست خواهيد داشت

شهر عشق

 چشم تو یه حادثه ست که از ستاره سر تره
نجابتی تو چشماته که آبرومو میخره

خاطره هام مال خودم تموم شعرام مال تو
اگه بری تو قصه ها بازم میام سراغ تو

واسه چشمات پره شعرم تو دلیل قصه هامی
هر نفس هم نفس تو مث غم توی صدامی

نازکم از تو نوشتم گل من ترانه ای تو
مث تنهایی عاسق پر عاشقانه ای تو

منو ببر به شهر عشق گلایه ها تو خط بزن
آرزو ی آخری

اگه پر از مصیبتی غماتو هدیه کن به من
آبرومو می خری

یه نیمه جون زخمیم بیا بیا نفس بده
نفس تویی هوا تویی

داغ چشاتو وا کنو ستاره هامو پس بده
که مالک صدام تویی
و
اسه چشمات پره شعرم تو دلیل قصه هامی
هر نفس هم نفس تو مث غم توی صدامی

نازکم از تو نوشتم گل من ترانه ای تو
مث تنهایی عاسقپر عاشقانه ای تو

منو ببر به شهر عشق گلایه ها تو خط بزن
آرزو ی آخری

اگه پر از مصیبتی غماتو هدیه کن به من
آبرومو می خری

یه نیمه جون زخمیم بیا بیا نفس بده
نفس تویی هوا تویی

داغ چشاتو وا کنو ستاره هامو پس بده
که مالک صدام تویی

من می خوام همیشه عاشق بمونم

من مي خوام هميشه عاشق بمونم به تو و چشماي روشنت قسم با ترانه هاي افتابي تو مي تونم به صبح فردا برسم
اين همه خاطررو چيكار كنيم نمي تونيم كه از اونا بگذريم واژه ي شروع شعره من تويي بيا تا اخر خط با هم بريم
واسه چي مي خواي كه تنهام بذاري چرا بايد تو رو از ياد ببرم يادمه يه روز نشستي رو به روم گفتي كه محاله از تو بگذرم
بيا با هم اسمونو طي كنيم تو به من يه فرصت تازه بده ميدونم كه چشمايه عاشقه تو راهو رسمه عاشقيو بلده

درسهای زندگی

) اگر اولش به فکر آخرش نباشي آخرش به فکر اولش مي افتي .

2) لذتي که در فراغ هست در وصال نيست چون در فراغ شوق وصال هست و در وصال

بيم فراغ .

3) آغاز کسي باش که پايان تو باشد .


4)هرگز عشق را گدايي نکنيد . معمولا چيز با ارزشي به گدا داده نمي شود.

5) اگر نسبت به ديگران صبور باشيم ، پذيرش خطاهاي خودمانساده تر مي شود

6)هميشه سعي کن که به اندازه ي کافي خوب باشي چون اينطوري هيچ وقت تنها نمي موني !!!

7)مرگ از زندگي پرسيد:آن چيست که باعث مي شود تو شيرين و من تلخ جلوه کنم؟ زندگي لبخندي زدو گفت :دروغ هاي که در من نهفته هست و حقيقتي که تو در وجودت داري.

Coolلحظه ها را گذرانديم تا به خوشبختي برسيم .. غافل از اينکه .. خوشبختي همان لحظه هايي بود که مي گذرانديم .. !!!

9)كسي را كه دوست داري رهايش كن اگر سوي تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول براي تو نبوده

دیگر چه می خواهی؟

من که عمرم را به پایت ریختم
زندگیها را به پایت ریختم
ای تو دیروز من و امروز من
من که فردا را به پایت ریختم
دیگر چه خواهی؟ دیگر چه خواهی؟
من که با خوب و بد تو ساختم
ابرویم را به خاک انداختم
در سفر تا هفت شهر عشق تو
من که مرزی تا جنون نشناختم
دیگر چه خواهی؟ دیگر چه خواهی؟
من که همچون بت پرستیدم تو را
هر کجا رفتم فقط دیدم تو را
با تمام گریه ها از دست تو
می شکستم بغض و خندیدم تو را
پس چرا ازردنم را دوست داری؟
حسرت و غم خوردنم را دوست داری؟
مثل من هرگز کسی عاشق نبوده
سوختن از عشق را لایق نبوده
از توام بر اتش و خاموشم از تو
تا نگویی در وفا صادق نبوده
هر چه می سوزم تو می گویی کم است
قصه ام ورد تمام عالم است
پس چرا ازردنم را دوست داری؟
حسرت و غم خوردنم را دوست داری؟
هر چه را می خواستی از من به دست اورده ای
مرگ غرورم بس نبود که قصد جانم کرده ای
من که دنیا را به پایت ریختم
زندگیها را به پایت ریختم
من که با خوب و بد تو ساختم
ابرویم را به خاک انداختم
دیگر چه خواهی؟ دیگر چه خواهی؟
من که همچون بت پرستیدم تو را
هر کجا رفتم فقط دیدم تو را
با تمام گریه ها از دست تو
می شکستم بغض و خندیدم تو را
پس چرا ازردنم را دوست داری؟
حسرت و غم خوردنم را دوست داری؟(می دونم که دوست داری)

یکی را دوست می دارم

یکی را دوست میدارم ولی افسوس او هرگز نمی داند
نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند
به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم
ولی افسوس او گل را به زلف کودکی اویخت تا اورا بخنداند
صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست می دارم
ولی ناگه ولی ناگه ز ابر تیره برقی جست و رویه ماه تابان را بپوشانید


من به خاکستر نشینی عادت دیرینه دارم
سینه مالامال درد اما دلی بی کینه دارم
پاکبازم من ولی در ارزویم عشقبازیست
مثله هر جنبنده ای منهم دلی در سینه دارم
من عاشق عاشق شدنم
در کدامین مکتب و مذهب جرم است پاکبازی
در جهان صدها هزاران پاکباز از سینه دارم
کار هرکس نیست مکتب داریه این پاکبازان
هدیه از سلطان عشق بر هر دو پایم پینه دارم
من عاشق عاشق شدنم
من از بیراههای حله بر می گردم و اواز شب دارم
هزار و یک شبی دیگر نگفته زیر لب دارم
مثال کوره می سوزد تنم از عشق امید طرب دارم
حدیث تازه ای از عشق مردان حلب دارم
من عاشق عاشق شدنم.........

دوست من خدا می تواند

وقتي در عشق ورزيدن احساس ناتواني مي كني

وقتي احساس بي لياقيي مي كني

وقتي احساس نا پاكي مي كني

وقتي احساس مي كني كسي نمي تواند دردهايت را التيام بخشد

به ياد داشته بهش دوست من خدا ميتواند                      

وقتي احساس مي كني قابل بخشش نيستي براي شرم از گناهت

 به ياد داشته باش دوست من خدا مي تواند

وقتي فكر مي كني همه چيز پنهانست و هيچكس نمي تواند درونت را ببيند

به ياد داشته باش دوست من خدا مي تواند

وقتي به بن بست مي رسي و فكر مي كني هيچ كس صدايت را نمي شنود

به ياد داشته بهش دوست من خدا مي تواند

وقتي فكر مي كني كسي نمي تواند به تو، واقعي درونت عشق بورزد

به ياد داشته باش دوست من خدا مي تواند

مراحل تشکیل عشق

عشق از نه عنصر تشكيل شده
بردباري مهرباني سخاوت فروتني ظرافت معصوميت صداقت تسامح و ايثار
تمامي اين خصوصيات با ما مرتبط هستند
بارها از عشق به خدا شنيده ايم
اما مسيح از عشق به آدميان با ما سخن گفت
عشق بردبار است همه چيز را تحمل ميكند همه چيز را باور دارد
منتظر همه چيز است چون عشق مي تواند بفهمد

عشق چیست؟

ای که می پرسی نشان عشق چیست عشق چیزی جز ظهور مهر نیست

عشق یعنی مهر بی چون و چرا عشق یعنی کوشش بی انتها

عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست عشق یعنی جان من قربان اوست

عشق یعنی عاشق بی زحمتی عشق یعنی بوسه بی سهوتی

عشق یعنی دشت گل کاری شذه در کویری چشمه ای جاری شده

عشق یعنی گل به جای خار باش پل به جای این همه دیوار باش

عشق یعنی خدمت بی منتی عشق یعنی طاعت بی جنتی

عشق یعنی ظاهر باطن نما باطنی آکنده از نور خدا

در تنور عاشقی سردی مکن در مقام عشق نامردی نکن

عشق را دیدی خودت را پاک کن سینه ات را در حضورش چاک کن

کاش جانم در شراب عشق باد خانه جانم خراب عشق باد

هر کجا عشق اید و ساکن شود هر چه ناممکن بود ممکن شود

خدایا.....

... مي دانم جسته و گريخته مي گويم ، اما فرصتم براي من و تو بودن كم است . تو هميشه مي شنوي اما من هميشه در خلوت نيستم. اندكي ، زبوني و كاستي القابي است كه خطاب به تو در دعايشان به خويش مي گويند ، اما من مي گويم انسان بزرگي هستم چون تو در من دميده اي، اگر اين گونه نيست ، بگو !
شكايت تكراري «« روزي كم »» در شان اين لحظه ما نيست. پس در فكر روزي براي من نباش . عزتم را مگير . دعا نمي كنم ،‌درخواست ميكنم و مي خواهم ...
ببخش اگر روي گله ام با توست ، چون ادميان يا طاقت گلايه ندارند يا اظهار دانايي بيشتر ، مانع از شنيدنشان مي شود .
سخافت كلام گويندگان و سفاهت مقام دارندگان ، همه در افكار پيچاپيچ من چون موجي كه ديواره اسكله را به فرسايش سوق مي دهد ، مي ماند.
كاش مي توانستم فرياد زنم كه تو را بايد براي تو خواست و نه از ترس تو . لذت شنيدن از رحم و مهرباني ات برايم صد چندان شيرين تر است تا فكر درباره نوع و شيوه عذابي كه در دوزخم مي دهي .
انقدر مرگ برايم مجهول هست كه ديگر زندگي را به نام عذابت ،‌بر خود فشار قبر نكنم .
من با تو دچار فلسفه نيستم ، حماقت خواستن «« عمر جاودان »» را هم در من نبين ،‌ من وجاهت عاشقي را مي جويم ، خدايا با توام ...

کوچه......

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم



در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد



يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت



آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ



يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!



با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!



اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم



رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

راه و رسم  زندگی

تو زندگي هيچ موقع اشتباه نكن ، اگه اشتباه كردي اعتراف نكن
اگه اعتراف كردي ، التماس نكن و اگه التماس كردي ....... زندگي نكن...

 

اگه كسي ديوونت بود ، بازیش نده
اگه عاشقت بود ، دوسش داشته باش
اگه دوست داشت ، بهش علاقه نشون بده
اگه بهت علاقه داشت ، فقط بهش لبخند بزن
اينطوري هميشه يه پله ازش عقبتري ، اگه يه روزي خسته بشه و يه پله
بيادعقب ، تازه ميشه مثل تو...

 

ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي، ولي براي يك نفر تمام دنيا باشي!

 

همپای من

خورشيد بر گستره سبزينه دريا
از انحناي افق سحري آهسته بر آيد.
من از غرب خواهم آمد؛
تو از شرق.

تمام روز بر آيينه نوراني آب طي طريق کنيم.
قلبهايمان قبله نمايمان باشند.
تا به ميداني در ميان دريا نزديک شويم.

بيا با هم در خنکاي زرين غروب
بر اين پهنه مواج
يک رقص طولاني تانگو
- بيان عمودي طلبي افقي -
در امتداد محور زمان آغاز کنيم.
موسيقيمان صداي موج دريا
با نرماي نسيم
و ضرب صداي دالفين هاي نزديک و دور.
تو با پاي برهنه در شليته قاسم آبادي و بلوز سرخ
پاي راست بجلو - آهسته آهسته تند تند آهسته
من با شلواري سياه و پيرهني سفيد
پاي چپ بجلو - آهسته آهسته تند تند آهسته
بسوی هم آييم.
ما دو پروانه سبک بال پايکوبيم بر آب.
شانه باد در شبق گيسويت فتاده
تا در تناوب باز و بسته آن قارمون نامريي
شور را شتابي منظم بخشد.
من با دستمال سبز بگردن
- برگ بزرگ حيات بوته موز -
بسياق کولي کوچ گر کروآت در ساحل آدرياتيک
محو در رويت روياي روبرو؛
بهم نزديک ميشويم.

در چرخ سريع يک کورته ترا درآغوش ميگيرم.
۴ عدسي مردمک هاي ميشي رنگ
در تقابل هم، بيدرنگ
بي نهايت ابديت را تکرار ميکنند.
رايحه تو در مغز من داغی ابدی ميگذارد.
**
اشعه طلايی مهر بر فرش سيال نارنجي
هواي ما را داشته؛
ما رقص خود را تا برآمدن ماه،
اين مونس عاشقان،
ادامه ميدهيم.
ميشنويم که صدايی ملکوتی ميخواند:
"مطرب بزن که کار جهان شد بکام ما.."
ستارگان، ثوابت، و سيارات
بدوران افتاده.
آتشبازي سماوي کواکب کهکشاني و شهابها کولاک ميکند -
با تصوير مضاعف ۱۲ برج فلکی در دوار
بر آب اسفل سافلين
بدور ۴ پای بدوی
اين ۲ همپای گره خورده باهم.

رقص تمام شب ادامه دارد.
**
شب است.
همپاي من با من است-
او در آغوش گرم طپنده ي من
من در انحصار بازوان سيمين او.
با اوچويي در کمر، چون فلامنکوي غرناطه، پر از فلر
- دردست راست گوشه دامن گرفته؛ سپس رها کرده -
بر خط افقي تي ازهم باز ميشويم،
پس آنگه با لي لي آرژانتيني بجلو ميرويم.
هر از گاهی شاخه رز سرخ گذرد
از رديف دندانهای سفيد من
به رديف مرواريد در دهان تو
وبرعکس.
ريتم را با سالساي لاتيني تندتر کنيم؛
يا با ميلونگا، آهسته.

در شب، لباسمان از دود:
لطيف، پيچنده و لغزنده.
بالای سرمان مشهود:
ستارگان آبی و ماه محجوب.
بزير پايمان فرشهاي لايتناهی آب بر آب.
دستی بزير آب کرده - تونا گرفته
چون سر بريده پرسيوس آسمان شب بالا ميبرم.
چکان باران از ماهي، مشت، مچ
و بازوهای برهنه ام فرو ميريزد.
سوشی بهشتی با نمک و جلبگ دريايی
شربتی اعلا از صراحی حافظ
حيات را تداوم بخشد.
اگر دالفين و پليکان نظری بما کنند؛
ما با بوسها پيام ميدهيم.

در قفل قامت افقی ۲ نخل شناور
برگهواره پرفشار دريا ..
**
سحر دوباره آفتاب
از بين لبهای لعل ياقوت و برفک دندانهای شيريت
آرامانه بيرون ريزد.

بر شانه سوخته من
طشت طلا ارتفاع گيرد.

من....

من از تماميت ارضي يك عشق سخن مي گفتم
بر فراز ويرانه هاي قلبم
ويرانه هاي ناشي از تهاجم ناگهاني چشمانت
و
چه ساده لوحانه دروغ مي گفتم
كه شهر در امن و امان است.....

نگاه تو

نگاه تو بر در است
با یاد پنجره باز رو بباغ، هوای تازه،
خورشید تابان، پرنده ی خوانای عاشق
بر همیشگی سبزی شاخه سرو.

نگاه تو بزندگی بجامانده
در چشم رفیقان عشق،
شکوفانی سرخ نسترن تابستان
منگوله های میوه مهرگان باغبان
دانه جو در خاک خوب
اندیشه و بازوی کار بهار.

نگاه تو از زندگی گذرد-
با عبور از اعصار
به کویر و کوهسار.
نگاه تو نگاه تاریخ است
ادامه وجدان مزدک و بابک،
حلاج و عشقی، در شعر سعید گلسرخی و مختاری.
تو در نگاه کودک امروز
نگرانی دیرین امروز، وعده روشنی فردا،
در آسمان شفاف هدیه داری.

نگاه تو زنده است-
در پرواز باز پشتک کامل کبوتر در نیلی آسمان
شنای خیس ماهیان رود ورود دریا،
اندیشه مرور دیروز انسان فردا

چه می شد

چي ميشد گر دل اشفته ي من به شهر چشماي تو عادت نميكرد
پرستوي نگاهت ناگهان از دل اشفته من هجرت نميكرد
چه ميشد اولين روزه جدايي برايم تا قيامت شب نميشد
وجود پاك و سرشار از اميدم گرفتار سكوت شب نميشد
چه ميشد ميتوانستم برايت غزل هاي بگويم عاشقانه
و يا در اخريم مصرع شعرم بگيرم از وجودت يك نشانه
چه ميشد زير باران نگاهت , گل نيلوفري را ديده بودم
و يا از باغ همسايه شبانه گل مريم برايت چيده بودم
چي ميشد زير سقف نيلي شب كنارم عاشقانه مينشستي
نميگفتي
مسافر هستي
امشب تو بغض خسته ام را ميشكستي

مگه میشه گفت عشق یعنی چه؟

عشق را چشمانی اشک آلود ديدم آن هنگام که شکست را در بيان قلبهای ساکت شناختم

عشق معنی يه قطره اشک که هيچ وقت محو نميشه يعنی بخار نميشه چون حتی همه زمينيها هم به احترام پاکيش سر به زانو ميبرند. قطره قطره اشکهای يه عاشقو به احترام وجود پاکشون میپرستم.

عشق اينقد بزرگه که نميشه پشت هيچ پلک بسته ای قايمش کرد.... نشونم بده..... قايمش نکن..... دارم ميبينمش

مگه میشه گفت عشق یعنی چی؟؟؟ -- عاشق بودن ، بخشيدن تا سرحد فقر است. -- عشق ايثار چيزی بيش از تمامی خود است. -- خالصانه عشق ورزيدن ، يعنی به ديگران فرصت دهيم تا خود را بيان کنند. -- عشق مانند جيوه در دست است.اگر انگشتان خود را باز نگه داری می‌ماند ولی اگر دست خود را مشت کنی از ميان انگشتانت فرار می‌کند

عشق يعنی فقط خوبی هاش رو ببينی و باور کنی ... هر چقدر هم که کم باشه ..... عشق يعنی ببينی و بگی نديدم .... بشنوی و بگی نشنيدم ..... بدونی و بگی نمی دونم ...... عشق يعنی سر قولت به کسی بمونی که ديگه نيست . عشق يعنی قبول مسوليت ....

عشق یعنی . با تموم وجودت برای کسی بمیری و اون حتی یه نیم نیگا هم بهت از روی ناچاری بکنه ...............

معني عشق رو تو دلها و تو نگاه ها بايد پيدا كرد...

عشق يعنی آن لحظه که يک آری را با تمام زندگی تعويض کنی و هرگز از آن باز نگردی

مگذار که عشق....

مگذار كه عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبديل شود !

مگذار كه حتي آب دادنِ گلهاي باغچه ، به عادتِ آب دادنِ گلهاي باغچه بدل شود !

عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ ديگري نيست ، پيوسته نو كردنِ خواستني ست كه خود پيوسته ، خواهانِ نو شدن است و ديگرگون شدن.

تازگي ، ذاتِ عشق است و طراوت ، بافتِ عشق . چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ؟

عشق، تن به فراموشي نمي سپارد ، مگر يك بار براي هميشه .

جامِ بلور ، تنها يك بار مي شكند . ميتوان شكسته اش را ، تكه هايش را ، نگه داشت . اما شكسته هاي جام ،آن تكه هاي تيزِ برَنده ، ديگر جام نيست .

احتياط بايد كرد . همه چيز كهنه ميشود و اگر كمي كوتاهي كنيم ، عشق نيز .

بهانه ها جاي حسِ عاشقانه را خوب مي گيرند

با تو  نبودما

وقتی ستاره ی من شدی هنوز هیچ تلسکوپی تو را ندیده بود.
وقتی کهکشان من بودی هیچ منجمی هنوز به بودنت پی نبرده بود.
وقتی دروازه بان دل من شدی هنوز خط هیچ دروازه ای را نکشیده بودند.
وقتی دلم به چشمان تو میدان داد هنوز کسی به درستی نمی دانست دایره چیست.
به خاطر همین به تو می گویم تک ستاره ی آسمان تنهایی من

رهایی

طرح چشمانت زمین محبت بود و من قانون جاذبه ات را وقتی سیب سرخ دلم افتاد فهمیدم.
بزرگان عرصه ی عشق می گویند:
زمانی که عاشق کسی هستی رهایش کن اگر عاشقت باشد بر می گردد و اکر باز نگشت بدان او هرگز دوستت نداشته است.
تو رهایم کردی ولی من برگشتم پس هنوز هم عاشقت هستم.
پس چرا تو برنمی گردی.....

عشق یعنی.....

اي پناه قلب هاي بي پناه
اي اميد آسمان هاي غريب
اي به رنگ اشك ها ي گرم شمع
اي چنان لبخند ميخك ها نجيب

اي دواي درد دل هاي اسير
اي نگاهت مرهم زخم بهار
اي عبور تو زيبا مي شود
اي ز شبنم هاي رويا يادگار

كوچه ي دل با تو زيبا مي شود
تو شفا بخش نگاه عاشقي
مهرباني.نازنيني مثل عشق
با تمام شاپرك ها صادقي

چشم هايت مثل يك رنگين كمان
دست هايت باغ پاك نسترن
قلبت اقيانوسي از شوق و نگاه
با دلت پروانه شد احساس من

قلب من يك جاده ي تاريك بود
با تو قلبم كلبه پيوند شد
اشك هايم مثل نيلوفر شكفت
حاصلش يك آسمان لبخند شد

مرز ما گلداني از احساس شد
توي گلدان پيچكي از عاطفه
تو شدي راز شكفتن
من شدم برگ سبز و كوچكي از عاطفه

اي تماشاي تو يك حس لطيف
بي تو فرش كوچه ها باراني ست
بي تو صد نيلوفر عاشق هنوز
در حصار عاشقي زنداني ست

قلب من تقديم چشمان تو شد
عشق يعني تا ابد آبي شدن
عشق يعني لحظه اي باراني و
لحظه اي شفاف و مهتابي شدن

عشق يعني لذت يك آرزو
عشق يعني يك بلاي ماندگار
عشق يعني هديه اي از آسمان
عشق يعني يك صفاي سازگار

عشق يعني با وجود زندگي
دور از آداب مردم زيستن
عشق يعني قطره بودن.سوختن
عشق يعني راهي دريا شدن

هر چه هست اين عشق صدها قلب صاف
با حضورش آبي و بي كينه است
عشق يعني سبز بودن تا ابد
عشق رنگ نقره ي آيينه است

تو گل گلدان قلب من شدي
عشق شد يك برگ از گلدان تو
در بهار آرزو ها مي دهد
ميوه هاي عاطفه چشمان تو

چشم هايم باز باراني شدند
قلبم اماگشت دريايي ز عشق
دل گذشت از كوچه هاي خاطره
روح شد مضمون و معنايي ز عشق

بايد از آرامش دل ها گذشت
شادمان چون لحظه ديدار شد
بهترين تسگين دل اين جمله است
بايد از پيوند تو سرشار شد

درس زندگی بیاموز

1.از قلبت پیروی کن تا هرگز پشیمان نشوی .



2.بزرگترین درس زندگی را بیاموز:عشق فراموشی وبخشش .



3.عشق ترکیبی از قالب دو روح در تن است .



4.فقط یک شادی در زندگی وجود دارد دوست داشتن و دوست داشته شدن .



5.سرخ شدن چهره رنگ پاکدامنی است .



6.عشق مانند زبانه آتش است طلائی وسرشار از گرما .



7.غنی ترین عشق عشقی است که به داوری زمان گردن نهد

دو کلوم درد دل

باز، خیره شدم توی چشم های آسمانی ات و تمام تشویشم سوخت...
عکس زیباست را روی قلبم گذاشتم و آرام شد
...
دیدی اشک هایم چطور روان بودند؟!... می بینی حالا چقدر آرامم
...
یک بار دیگر معجزه کردی پیامبر من
...
همان لبخندت کافی ست... پشت قاب شیشه ای عکس هم که باشد برای آرام کردن من کافی ست
...
توی نگاه مهربانت چه داری که از توی عکس هم رهایم نمی کند؟
!...
توی چشم های نازنینت چه نهفته که این طور مرا آرام می کند. و به آتش می کشد. و خاکستر می کند. و و باز زنده ام می کند
!...
پشت این لبخند زیبا چه پنهان کرده ای؟
!...
ببین نگاهم چطو گره خورده توی نگاه عکست!... هر که ببیند دیوانه می خواندم. اما مهم نیست!... بگذار همه بدانند دیوانه ات هستم... دیوانه ی نگاه آسمانی ات... و لبخند پاکت
...
راستش را بگویم؟

دلم می خواهد بمیرم... دلم می خواهد برای تو بمیرم... برای نگاه آسمانی ات... برای چشم های سراسر محبتت... برای لبخند پاکت... برای دست های مقدست... برای مهری که از تو در دلم جاری ست... برای اینکه این «مهر» را به من بخشیدی...
خودت بگو... چطوری سپاس بودنت را بگویم؟... از اینکه به خلوت خیالم هم می آیی باید سپاست را بگویم... از اینکه هر وقت نیازمند آرامشم، انقدر زیبا یه من می بخشی اش
...
دستان آسمانی ات پناه همیشه ی من است... دست های نازنینی که من شک دارم برای نگاه کردن به آنها هم لیاقت داشته باشم...اما تو انقدر مهربانی که آنها را از من دریغ نمی کنی... و من، چقدر دوست دارم که سرم را بگذارم روی دست هایت و گریه کنم... و به وسعت تمام تنهایی ام اشک بریزم... دلم می خواهد توی دست های نازنینت گم شوم... می خواهم دست های پاکت را توی دست هایم بگیرم و نگاه کنم بهشان... یک ساعت... دو ساعت... سه ساعت... تمام عمرم را!... می خواهم از حالا تا همیشه دست هایت را توی دست هایم بگیرم... و هر وقت که دلتنگم سرم را بگذارم روی شان و گریه کنم... و آنوقت تو با مهربانی برایم زمزمه کنی
...
«
غم نخور... یکی همیشه
...»
کاش بودی نازنینم... کاش همه این ها را می دانستی... کاش می دانستی مهتاب شبهای دل من...

خلوت اشک

گونه هايت از چه خيس است؟

اشک چرا ريخته اي؟

راست بگو

              دلت چرا شکسته است؟

گريه نکن

           حرف بزن

دلت از چه گرفته؟

از ويرانه ي احساس

                        از مرگ ستاره

                                         مرگ ستاره...

از سکوت غمگين ترانه؟

 

نفست در تپش است.

آرام باش

آب بزن صورتت

 

بنشين

          گريه نکن

                     حرف بزن

 

وقتي که نبودي

پرنده ي توي قفس

مثل يک خاطره ي سرخ قشنگ

                                      پر زد و رفت

نکند براي تنهايي نمناک قفس غمگيني؟...

 

بنشين

        گريه نکن

                   حرف بزن

 

مهر من در دل تو خستگي کاشته است

تشنگي باغ دلم تو را به گريه واداشته است

 

همصدا با گريه هايت

بغض من مي شکند

                         بغض من مي شکند

 

يا تو هم گريه نکن

                      يا تو هم گريه نکن

يا مرا به خلوت اشک ببر

 

تا جاده ي خسته ي تنهايي من

تا جاده ي تشنه ي تنهايي من

از حادثه ي بارش ما خيس شود...

چه بخواهی ....

چه بخواهی ... چه نخواهی ...
من به غير از تو نخواهم، چه بداني، چه نداني...
از درت روي نتابم، چه بخواني، چه براني...
دل من ميل تو دارد، چه بجويي، چه نجويي...
ديده ام جاي تو باشد، چه بماني، چه نماني...
من که بيمار تو هستم، چه بپرسي، چه نپرسي...
جان به راه تو سپارم، چه بداني، چه نداني...
مي تواني به همه عمر، دلم را بفريبي.
ور بکوشي ز دل من بگريزي، نتوانی!... دل من سوي تو آيد
بزني يا بپذيري بوسه ات جان بفزايد
بدهي يا بستاني، جاني از بهر تو دارم
چه بخواهي، چه نخواهي، شعرم آهنگ تو دارد...
چه بخواني ... چه نخواني

************************************

هنگامي که عشق نفس خويش را بر کلمات می دمد

آنچه به بيان مي آيد

تمامي آن چيزي نيست که به زبان مي آيد

یاس

عطر یاس پیچیده توی باورم.
اما... خبر از یاسمنی نیست!
باز، به خلوت خیال من پا گذاشته ای...
باز، آمده ای... با لبخندی شیرین... و نگاهی مهربان... و دست هایی آسمانی...
باز، آمده ای که چشم در چشم هایت بدوزم و دیوانه شوم...
آمده ای که توی دریای نگاهت غرق شوم...
آمده ای که زیر سایبان دست هایت آرام بگیرم...
آمده ای که لحظه ای بنشینی... و لبخندی بزنی... و نگاهی آسمانی به سر تا سر رویایم بپاشی... و برگردی... و بروی... و من بمانم و رویای لبخندت...
یادت هست بار آخری را که آمدی؟... که من دلتنگ بی قرار را چه زیبا به آرامش رساندی...آرامشی از جنس آسمان!...
چشم هاین را که می بندم... باز هم تو می آیی... در می زنی و داخل می شوی... تو که می دانی برای ورود به خلوت من نیاز به در زدن نداری!... می آیی... مثل همیشه. با همان لبخند آسمانی. و چشم هایی که نگاهم را از هر چه در اینجا هست می گیرد... تو می آیی. و کنارم می نشینی. و من چقدر دلتنگ آنم که تنهایی ام را روی شانه های تو گریه کنم و دست های تو نوازش شانه ام شود...و چقدر بی قرار آنم که صدای آسمانی ات در گوشم بنشیند که می گویی :
گونه هایت از چه خیس است؟
اشک چرا ریخته ای؟
راست بگو
دلت چرا شکسته است؟
و من حس تمام غربت غروب را جمع کنم توی نگاهم، که بریزم در چشم های تو... و تو...
اما نه!... این کار را نمی کنم... حیف از چشمان آسمانی تو که غم بنشیند توی شان... حیف از آن نگاه مهربان که رنگ غروب بگیرد... نه... این کار را نمی کنم... دیگر گریه هم نمی کنم... حیف از دست های پاک تو که با اشک های من آلوده شود... در همین یک کلام خلاصه می کنم :
«دلتنگ تو بودم...»
و تو لبخند می زنی... آنچنان ناب که می خواهم زمان را نگه دارم... لبخندی به وسعت تمام دلواپسی هایم. و به رنگ تمام آسمان چشم هایم. و به قدر تمام روزهایی که نبودی. و به اندازه ی تمام دلتنگی من. و به پاکی مهر... و من، آرام می شوم... که همان یک لبخند برای تمام چشم انتظاری ام کافی ست... من آرام می شوم، و تو همچنان لبخند می زنی... که رسالتت را خوب انجام داده ای... مثل همیشه...
... وبعد که عزم رفتن می کنی... تمام غم دنیا جا می گیرد توی همین دلی که بی قرار توست...
تو بر می خیزی... و من دلم می گیرد. به سوی در می روی... بغض راه نفسم را می بندد. . با هر گام تو حجم اشک توی چشم هایم بیشتر می شود. و تنها دلخوشم که یک عالم نگاهت را، و لبخند پاکت را برای روز های بی قراری ام ذخیره دارم... و وقت،... وقت رفتن است... و من تاب نگاه ندارم... اما چشم هایم چنان در وجود نازنینت گره خورده که اجازه ی ندیدن به من نمی دهد!... و تو، از آن دور،برمی گردی. یک بار دیگر عطر نگاهت را روی دلم می پاشی . و لبخند آسمانی ات را هدیه ام می کنی . و ... و می روی ... و من اشک هایم را بدرقه ی رفتنت می کنم ، که زودتر برگردی ... و چشم هایم را فرش راهت می کنم، روزی که بیایی...
چشم هایم را باز می کنم... تو نیستی... گونه های من خیس است... و عطر یاس پیچیده توی باورم...
باز، به خلوت خیال من پا گذاشته ای...
و من، با تمام دلتنگی و دلواپسی
و لحظه لحظه اشک هایم
با ترانه ی صدای تو
به آرامش رسیدم
ای
سرو روان

عاشقانه های من ..

خیلی نیست که باور کردم "عشق سیلاب عظیمی ست"...
قصه ساده شروع شد. کاش به همان سادگی پایان می گرفت...
نمی دانم از کدام راه آمدی؟
خانه ی دلم،میان کوچه پس کوچه های شب و احساس گم بود.نمیدانم چطور پیدایش کردی؟...و آمدی...و ماندی!...
کاش هیچوقت قانون تلخ دل سپردن را فراموش نمی کردم...
اما...
شاید خودت خواسته بودی...
شاید خواسته بودی در دلم خانه کنی،که بدانم صاحب همیشگی اش نیستم.شاید خواسته بودی "مهر"را نشانم بدهی.خواسته بودی معنای سکوت شبها را بفهمم.بدانم که قاصدک وقتی می آید،حتماً خودت فرستادی اش.
شاید خواسته بودی در خلوتم دیگر تنها نباشم...
شاید خواسته بودی "عشق"را هدیه ام کنی،وبشکنی سوگندم را...
من امشب سکوت دلم را شکستم
سکوت شبستان غم را شکستم
قسم خورده بودم که عاشق نباشم
به عشقت چگونه قسم را شکستم
تو در دیده ی من نشستی به حرمت
و من هم حریم حرم را شکستم...
و من خیلی نیست معنای شعرهای عاشقانه و قلب بی قرار و چشم های منتظر را فهمیده ام...
دلم نی آید هدیه ات را پس بفرستم.اما این شانه ها دیکر تاب مقاومت ندارند...
آخر:
سینه ی تنگ من و بتر غم او هیهات
مرد این بار گران نیست دل مسکینم...
تو نمی دانستی...هنوز هم نمی دانی...
تو که تقصیری نداری...قصه،حکایت "یکی بود یکی نبود" است و سلامی که در کار نبود...قصه،حکایت یک لحظه غفلت است و ...
عشق سیلاب عظیمی ست مشو غافل از او
خانه ای نیست که سیل آید و ویران نشود
تو نمی دانی که دلم چقدر برای دیدنت پر می زند.و دلتنگ دلتنگ است...
و من... قصه ی دلتنگی هایم را حتی برای عکست هم نمی گویم.که غم توی خیال چشم های آسمانی ات ننشیند...
تو آرام باش ... تشویش سهم من ...
"تو نیستی که ببینی"...
اما...
من نشسته ام . و می نویسم .
عاشقانه هایم را برای تو

.. تو نیستی که ببینی

تو نيستي که ببيني،

چگونه عطر تو در عمق لحظه ا جاري است.

چگونه عکس تو در برق شيشه ها پيداست.

چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است!

هنوز پنجره باز است،

تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري.

درخت ها و چمن ها و شمعداني ها،

به آن ترنم شيرين،

به آن تبسم مهر،

به آن نگاه پر از آفتاب مي نگرند.

تمام گنجشکان،

که در نبودن تو،

مرا به باد ملامت گرفته اند؛

ترا به نام صدا مي کنند!

هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج،

کنار باغچه،

زير درخت ها،

لب حوض،

درون آينه ي پاک مي نگرند!

تو نيستي که ببيني چگونه پيچيده است،

طنين شعر نگاه تو در ترانه ي من.

تو نيستي که ببيني چگونه مي گردد،

نسيم روح تو در باغ بي جوانه ي من.

چه نيمه شب ها کز پاره هاي ابر سپيد،

به روي لوح سپهر،

ترا چنانکه دلم خواسته است؛ساخته ام.

چه نيمه شب ها،وقتي که ابر بازيگر،

هزار چهره،به هر لحظه مي کند تصوير،

به چشم همزدني،

ميان آن همه صورت ترا شناخته ام!

به خواب مي ماند،

تنها به خواب مي ماند،

چراغ،آينه،ديوار،بي تو غمگينند!

تو نيستي که ببيني چگونه با ديوار،

به مهرباني يک دوست،از تو مي گويم.

تو نيستي که ببيني چگونه از ديوار،

جواب مي شنوم!

تو نيستي که ببيني چگونه دور از تو

به روي هرچه در اين خانه است؛

غبار سربي اندوه بال گسترده است.

تو نيستي که ببيني دل رميده ي من

بجز تو ياد همه چيز را رها کرده است!

غروب هاي غريب،

در اين رواق نياز،

پرنده ساکت و غمگين،

ستاره بيمار است!

دو چشم خسته ي من،

در اين اميد عبث،

دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است...

تو نيستی که ببيني

دلتنگم

امروز خيلي دلم هواتو کرده

امروز خيلي دلم مي خواد از تو بگم

امروز بد جوري حضور دستاي مهربونت رو روي شونه هام کم دارم

امروز...

هوای گریه دارم...

دلم خیلی برات تنگ شده...

خیلی به بودنت نیاز دارم...

خیلی دلم می خواد کنارم باشی...

می خوام که باشی! ...

می خوام سرم رو بذارم رو شونه ات...می خوام تمام دلتنگی هامو تو بغلت گریه کنم...

کاش می دونستی توی دلم چه خبره...

کاشکی بودی...

                  گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

                   چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

به یاد عشقی که من به یاد اون شب و روز نداشتم...

بگذار با تو نجوا کنم. و بی آنکه سکوت ثانیه ها را بشکنم بر شانه های مهربان تو بگریم.
از راه که رسیدی نگاهت غریب بود؛ و من با
غربت نکگه تو همسفر شدم
.
یاریم کردی که از کویر هرچه بی مهری ست بگذرم و به آب
روشن چشمه ی چشمان مهربانت برسم
.
"چشم های نازنین تو" ... که حیات در آنها خلاصه
می شود ... و زندگی معنا می گیرد ... و "عشق" می شگفد ... و شور لبریز می گردد ... و شوق پرواز می کند
...
"چشم های آسمانی تو" ... که
پیوسته پر است از "برق امید
" ...
نگاهم که می کنی، تمام وجودم آتش می گیرد
... چشم در چشمان عکس نازنینت هم که می دوزم سوزش قلبم را حس می کنم ... اما ... دلم نمی آید از آرامش توی نگاهت چشم بردارم
...
تو که نمی دانی
!...
دیگر عادت کره
ام روز را با طلوع خورشید چشم های زیبای تو آغاز کنم
...
پس نبند!... چشم هایت
را بگشا ... می خواهم از دریچه ی نگاه تو به جهان بنگرم ... می خواهم هرچه خوبی ست در چشمان پاک تو ببینم ... می خواهم نگاه مهربانت را یک عمر با ارامش دستان آسمانی ات همراه داشته باشم
...
می خواهم بدانی که چقدر دیوانه ی نگاه های معصومت هستم
...
مسافر غریب نیمه راه زندگی ام، دیگر برایم غریبه نیست
!...
و مهر تو که
نمی دانم از کجا راه خانه ی دلم را پیدا کرده بود، هر روز گوشه ی دیگری از این خانه را به نامت می کند
...
تو نمی دانی که چقدر دلم برای حس نگاه های مهربانت تنگ
شده است
...
اکنون که من نشسته ام و برای تو می نویسم، با تمام وجود آرزو می کنم
سایه ی یک خواب عمیق روی چشمان مهربانت افتاده باشد
.
تو آرام بخواب نازنینم
... آرامش تو اوج آرزوهای من است
...
تو نمی دانی ... اما من ... هنوز
هم:

                         به یادت عشق می کارم غریبه
                        
و بی تو زرد و بیمارم غریبه
                           
بیا فرصت بده باید بگویم
                          
همیشه دوستت دارم غریبه

ای دل ..

دلی که پیش تو ره یافت باز پس نرود
هوا گرفته ی عشق از پی هوس نرود

به بوی زلف تو دم می زنم در این شب تار
وگرنه چون سحرم بی تو یک نفس نرود

چنان به دام غمت خو گرفت مرغ دلم
که یاد باغ بهشتش در این قفس نرود

نثار آه سحر میکنم سرشک نیاز
که دامن توام ای گل ز دسترس نرود

دلا بسوز و به جان برفروز آتش عشق
کز این چراغ تو دودی به چشم کس نرود

فغان بلبل طبعم به گلشن تو خوش است
که کار دلبری گل ز خار و خس نرود

دلی که نغمه ی ناقوس معبد تو شنید
چو کودکان ز پی بانگ هر جرس نرود

بر آستان تو چون سایه سر نهم همه عمر
که هرکه پیش تو ره یافت باز پس نرود

دوستی که تا نداره

گفت: دوستیم؟

ـ گفتم : دوست دوست...

ـ گفت: تا کجا؟

ـ گفتم: دوستی که تا نداره...

ـ گفت: تا مرگ...

 خندیدم و

ـ گفتم: من که گفتم تا نداره!!...

ـ گفت: باشه تا پس از مرگ ...

ـ گفتم :نه نه نه نه تا نداره .....

ـ گفت: قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن یعنی زندگی پس از مرگ بازم با هم دوستیم؟تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستیم؟

 خندیدم و

ـ گفتم : تو براش تا هر کجا که دلت میخواد یه تا بزار ... اصلا یه تا بکش از این سر دنیا تا اون دنیا اما من اصلا براش تا نمی زارم...

نگام کرد نگاش کردم باور نمیکرد میدونستم اون می خواست حتما دوستی ما تا داشته باشه دوستی  بدون تا رونمی فهمید...

ـگفت: بیا برای دوستیمون یه نشونه بزاریم ...

ـ گفتم: باشه تو بزار...

ـ گفت: شکلات هر بار که همدیگر رو میبینیم یه شکلات مال تو یکی مال من ... باشه؟

ـ گفتم :باشه...

هر بار یه شکلات میزاشتم تودستش اونم یه شکلات تو دست من .. باز همدیگر رو نگاه میکردیم یعنی که دوستیم... دوست دوست ... من تندی شکلاتم رو باز میکردم میذاشتم تو دهنم و تندوتند میمکیدم...

ـ میگفت :شکمو... تو دوست شکموی منی ..

و شکلاتش رو میذاشت توی یه صندوقچه ی کوچولوی قشنگ...

ـ میگفتم :بخورش !!..

ـ میگفت: تموم میشه میخوام تموم نشه برای همیشه بمونه ...

صندوقش پر از شکلات شده بود هیچ کدومش رو نمی خورد  من همش رو خورده بودم ..

ـ گفتم: اگه یه روز شکلات هاتو مورچه ها بخورن یا کرما چی کار می کنی؟

ـ گفت: مواظبشون هستم  گفت میخوام شکلات هامو نگه دارم تا وقتی که دوستیم

 و من شکلاتمو میذاشتم تو دهنم و

ـ میگفتم : نه نه نه ... تا نه... دوستی که تا نداره ...

بیا ای یاد مهتابی

به ديدارم بيا هر شب،
در اين تنهايی تنها و تاريک خدا مانند،
دلم تنگ است.
بيا ای روشن، ای روشنتر از لبخند.
شبم را روز کن در زيرسرپوش سياهيها.
دلم تنگ است.
بيا بنگر چه غمگين و غريبانه،
در اين ايوان سرپوشيده، وين تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با اين پرستوها و ماهی ها.
و اين نيلوفر آبی واين تالاب مهتابی .
بيا ای هم گناه من در اين برزخ .
بهشتم نيز و هم دوزخ
به ديدارم بيا، ای هم گناه، ای مهربان با من،
که اينان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهی ها
و من ميمانم و بيداد و بی خوابی.
در اين ايوان سر پوشيدهء متروک،
شب افتادست و در تالاب من ديريست،
که در خوابند آن نيلوفر آبی و ماهيها، پرستوها
بيا امشب که بس تاريک و تنهايم.
بيا ای روشنی اما بپوشان روی
که ميترسم ترا خورشيد پندارند
و ميترسم همه از خواب برخيزند.
و ميترسم که چشم از خواب بردارند
نميخواهم ببيند هيچ کس مارا
نميخواهم بداند هيچ کس مارا
و نيلوفر که سر بر ميکشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهی ها که با آن رقص قوقائی،
نميخواهم بفهمانند بيدارند.
شب افتاده است و من تنها و تاريکم.
و در ايوان و در تالاب من ديريست که در خوابند،
پرستوها و ماهيها و آن نيلوفر آبی.
بيا ای مهربان با من!
بيا ای ياد مهتابی

قلب پیرمرد

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند. مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟ مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد. مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:?تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟ پيرمرد گفت:?درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود.

به یاد بیار...

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره
وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي
وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه
وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته
وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه
وقتي جايي نشستي که کنارت خالي بود به ياد بيار کسي رو که توي اغوشت جا مي گرفت
وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد
وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند

اسمان عشق...

آسمان عشق دل را بعدتو بستم عزيز
تابلوي پرواز را از ريشه بشکنم عزيز
روي دل با خون نوشتم عـــشق ممنوع است و بس
زندگي يعني تنفس پشت زندان قفس
زير بارانم رها کردي بدون جان پناه
بعد تو باران نمي شويد دگر از تن گناه
در نگاه هر چمن گويي دو چشمت خفته است
تو هميشه بهتريني گر چه دل آشفته است
قهرمان اين حکايت تا ابد تنها تويي
راز خود را با که گويم همدم شب ها تويي
رفتي و شب هاي من مهتاب را ديگر نديد
رنگ دريا رادلم در خواب هم ديگر نديد
رفتي و زنجير بستم لابلاي پنجره
رفتي و آتش زدم من قصه هاي خاطره
رفتي و اشک است مهمان دل پر حسرتم
يک بغل حسرت بمانده در سکوت غربتم
رفتي و گسترده گشته پنجه تاريک درد
رفتي و اين خانه گشته همدم غم هاي سرد
چشم خيس شمعداني پر زبهت بي کسي است
او هنوزم آشناي کوچه دلواپسي است
دل به اميد که بندم که دلم در بند توست؟
دل هنوزم جان فداي آخرين لبخند توست
رفتي و دنيايي مارا زيرو رو کردي عزيز
عشق را در چشم ديگر جستجو کردي عزيز
باورم هرگز نکردي هان تويي دنياي من
عشـــــق را ممنــــــوع کردم بعد تو روياي من

خیال

در خیال خود شبی آرام و گرم

تا نهایت را بپیما خط به خط

دیده را بر آنچه میرنجد دلت از یاد آن

لحظه ای بر هم گذار

حال دست سرد من در دست توست

در گذر از مرز زندان وجود .... بی تامل قفل وزنجیر نیا زت باز كن

با دوبال از جنس بال شاپرک تا به شهر نور را پرواز کن

با عبور از روزن باریک نور میرهانی از تنت فخر و غرور

تا بدانی آنچه هستی اش همه وابستگی ست

شکر اول بر خدایش بندگی ست

با لبانت بوسه ای بر حق بزن

با دوچشمانت مبین جز رنگ نور

حال میدانی سرت آرام روی سینه ام

قصه پرواز را حک میکند؟

فرستنده مهیار

گفته بودم که بيايي غم دل با تو بگويم چه بگويم که غم از دل برود چون تو بيايي